خلاصه کتاب:
آلما دختری نوزده ساله است که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است... او هم مانند یه سری از آدم ها زندگی معمولی خود را دارد... اما مجبور میشود به دستور کسی راه زندگی خود را تغییر دهد و از توانایی هایی که دارد استفاده کند و برای شخصی چیزی که میخواهد را بیاورد... اما در این راهی که ناخواسته واردش شده است هیچ اخیاری از خود ندارد و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند... اما از یک جایی به بعد اتفاقی میافتد که کلا زندگیش را عوض میکند ...
اگه نویسنده کتاب هستین و درخواست حذف آن را دارین لطفا اطلاع دهید
- نام کتاب: جاسوس دوست داشتنی من
- ژانر: عاشقانه-معمایی-انتقامی
- نویسنده: هدیه نصیرزاده
- صفحات: ۶۶۳
- 732 روز پيش
- admin
- 360 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
داترو...رئیس بزرگترین گروه مافیایی که همه اونو با این لقب میشناسنش!
خوش گذرون و پر شیطنت و توی کارش درجه یکه!
همه چیز توی یک شب عوض میشه. شبی که دست روی با ارزشترین دارایی داترو میزارن، شبی که الماس قلب اقیانوس دزدیده میشه...!
همراز شمس، دختر قدرترین رقیب داترو!
دختری مغرور و خودساخته که بعد از حبس ابد خوردن پدرش پا توی دنیای سیاه میزاره و ریاست رو به عهده میگیره. بخاطر هوش زیادش گاهی اوقات اونو ژینوس صدا میزنن!
اما اون پا روی دم بد کسی میزاره. این بار دست روی اموال کسی میزاره که همه با شنیدن اسمش از ترس به رعشه ..
- نام کتاب: داترو
- ژانر: عاشقانه-مافیایی
- نویسنده: شیوا الماسی پور
- صفحات: 565
- 735 روز پيش
- admin
- 422 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
داستان راجب دختر مهربونی به اسم تاراست که زندگی ساده و ارومی داره تارا خانم یه پسردایی داره که عاشقشه ولی اون حسی بهش نداره وسعی میکنه ازش فاصله بگیره این فاصله ها مهدی روبه حس جنون می رسونه تارا عاشق سورن رییس شرکتش میشه ولی شب عروسیش مهدی!
- نام کتاب: تقصیر خودم بود
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: زرینه_ق_ی
- صفحات: 355
- 738 روز پيش
- admin
- 335 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
حاج حیدر با تهمت و اشتباه، مرتکب قتل میشه...و مادر یه پسر بداخلاق و سرسخت رو به کام مرگ میکشونه....میفته زندان و منتظر حکمش و امیدی نداره به نجات...پسر مقتول از خون مادرش نمیگذره...این بین دختر حاج حیدر، ارغوان، دنبال رضایت گرفتنه و پسر اون خانوم تحت هیچ شرایطی رضایت نمیده...به هر دری میزنه که رضایت بگیره ولی نمیتونه...دست آخر ارغوان خودشو میندازه جلوی ماشین پسره و پسره باید خسارت بده و یا بره زندان
- نام کتاب: خیال خوش
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: دیبا کاف
- صفحات: 665
- 761 روز پيش
- admin
- 372 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
مارال دختر فقیریه که سختیای زیادی کشیده.از سر تنهایی به مجازی پناه می بره و با پسری به اسم امیر آشنا میشه.غافل از اینکه نمی دونسته امیر یه اربابه.همه چیز از اون زمانی عوض میشه که امیر عاشق مارال میشه و پول طلب کارای پدر معتاد و قمار باز مارال رو پرداخت میکنه.اما عوضش از پدر مارال می خواد دخترشو به عقدش دربیاره با اینکه عشق امیر یه طرفس…
پایان خوش
- نام کتاب: داری میری
- ژانر: عاشقانه-ارباب رعیتی
- نویسنده: maral_hsi
- صفحات: 158
- 764 روز پيش
- admin
- 586 بازدید
- 1 کامنت
خلاصه کتاب:
گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی میشود، اما به واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری میکشد...
- نام کتاب: التهاب
- ژانر: عاشقانه_معمایی
- نویسنده: زینب بیش بهار
- صفحات: ۱۴۵۱
- 773 روز پيش
- admin
- 401 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
ـــ رایین ــ
صدای گوشیم برای بار پنجم بلند شد.
ـ چیه آرمین؟
+سلامی مجدد جناب… یه وقتی به روی خودت نیاریا… چرا نمیای… زشته بخدا… من به درک مثلا عروسی خواهرته…
ـ آرمین بس کن تورو خدا . اونا روی دیدن منو ندارن
+مهمون دعوتی دومادی ها . پاشو بیا دیگه
- نام کتاب: مو نارنجی من
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: مریم صدر
- صفحات: 931
- 787 روز پيش
- admin
- 356 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
یزدان به دنبال مرگ مشکوک برادرش به ایران میآد و به جای اون رئیس کارخونهی نساجی میشه
اما قبل از هر اقدامی دنبال اینه که بفهمه رابطهی برادرش با مارال
دختر جذاب و زیبا که طراح پارچه است
و همه معتقدن رابطهی نامشروعی با برادرش داشته در چه حد بوده…
- نام کتاب: با سنگ ها آواز میخوانم
- ژانر: عاشقانه-معمایی
- نویسنده: مائده فلاح
- صفحات: 871
- 791 روز پيش
- admin
- 459 بازدید
- 0 کامنت

خلاصه کتاب:
خلاصه رمان: آنقدر در این مدت درد روحی کشیده بود که دیگر درد جسم، برایش شوخی بیش نبود. آب تلخ دهانش را بلعید و گوش سپرد به گفتگوی مردانی که قصد داشتند برای او تصمیم بگیرند. همیشه همین بود. پدربزرگش عقیده داشت بیوه بدنامی میآورد و اجازه نمیداد هیچ یک از زنان فامیل بعد از مرگ همسرانشان مجرد بمانند. حالا از بخت بدش این بار قرعه به نام او افتاده بود…..
قسمتی از متن رمان زخمی سنت
با تشکر نگاه از چهره خسته اما آرام اش برداشت و به هال دوخت. خانه بزرگی نبود و نمی شد بیش از حد تغییر دکوراسیون بدهد. اما وسواسی که دچارش شده بود، اجازه نمی داد راحت تصمیم بگیرد. یک دستش را به کمرش زد و با دست دیگرش، پنجره را نشان داد. آخه چون تراس نداره میخوام جلوی پنجره کلا خالی باشه که هر وقت دلم خواست بازش کنم. لهراسب با دقت نگاه کرد و در جوابش سری تکان داد
از روی مبل برخاست و بعد از چند ثانیه سکوت، جواب داد: مبل سه نفره رو سمت راست بذار، دوتا تک نفره و دو نفره رو هم رو به روش سمت چپ. اینجوری مبل ها دو طرف پنجره میان. هم نورگیره هم جلوی پنجره رو نمیگیرن. با دقت سری تکان داد و با تصور گفته های لهراسب، لبخند عمیقی روی لبهایش نشست. آره! اینجوری هال هم بزرگ تر دیده میشه! الكي الکی می خواستم گرد بچینما!
چادر رنگی اش را همان جلوی در از سرش برداشت و به آشپزخانه رفت. چای ساز را روشن کرد و همانجا ایستاد.
از خستگی نای ایستادن نداشت اما اوضاع لهراسب بدتر بود. از صبح زود تمام وسایل سنگین را چیده و او تنها زحمت وسایل کوچک را تقبل کرده بود. با صدای بوق چای ساز، بلا فاصله دو لیوان چای ریخت و درون سینی گذاشت. با یادآوری این که لهراسب چای با گل سرخ را بیشتر دوست دارد به سمت کابینت بالای گاز رفت و دو غنچه کوچک گل
- نام کتاب: زخم سنت
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: هاله نژاد صاحبی
- صفحات: 1060
- 800 روز پيش
- admin
- 269 بازدید
- 0 کامنت

خلاصه کتاب:
خلاصه رمان: سحر پدرش رو از دست داده و نامادریش به دروغ و با دغل بازی تمام ارثیه پدریش سحر رو بنام خودش میزنه و اونو کلفت خونه ش میکنه. با ورود فرهاد …
قسمتی از متن رمان برگریزان
کسی که اینجا نیست فکر کنم خیالاتی شدی…با گریه گفت: نه به خدا نه یه نفر توخونم بود من توی کمد قایم شدم که پیدام نکرد. باشه اروم باش بشین کمی برات اب بیارم. محکم خودش و بهم چسبوند و گفت: نه توروخدا نه توبری من میترسم. روی مبل نشوندمش و گفتم ببین من جایی نمیرم فقط تا اشپزخونت میرم و یه لیوان اب میارم همین. ازش فاصله گرفتم و از اشپزخونه یه لیوان اوردم و کنارش نشستم.
لیوان و به دستش دادم و مجبورش کردم کمی بخوره. از بس گریه کرده چشماش قرمز شده بود و رنگ به صورت نداشت. اب و که خورد باز خودشو به من چسبوند و بازومو گرفت. خیلی ترسیده بود و نمیشد حرفی بهش بزنم. پس سکوت کردم اون با نزدیک شدن به من ترسش و پس زد. یک ساعتی توی سکوت نشستسم و من نگاهی به ساعت انداختم نزدی ک نیمه شب بود. اروم از خودم جداش کردم وگفتم من باید برم خونه ترانه ببین هیچ کس اینجا نیست توام در و قفل کن و راحت بخواب.
دوباره گریه اش شروع کرد و گفت: توروخدا نرو من میترسم چی میشه مگه یه امشب و اینجا بمون. کلافه نگاهش کردم دلمم براش میسوخت اما سحر هم توی خونه منتظرم بود. توی دوراهیه بدی گیر افتاده بودم… بالاخره دلسوزیم کار دستم داد و بیخیال رفتن شدم. باشه میمونم حالا برو توی اتاقت بخواب منم اینجا می خوابم. بیشتر بهم چسبید و لب زد، نه من میترسم همینجا کنار تو میخوابم. عجب گیری افتاده بودم.
- نام کتاب: برگریزان
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: ناشناس
- صفحات: 2580
- 802 روز پيش
- admin
- 379 بازدید
- 0 کامنت