خلاصه کتاب:
پریچهر دانشجوی حقوق به واسطهی دوستش با آریا آشنا میشود و به هم علاقهمند میشوند. همه چیز در ابتدا خوب است، اما با مرگی که رخ میدهد و رازهایی که از گذشته آشکار میشود همه چیز دگرگون میشود. داستانی که از زندگی عادی و روزمرهی دختری شروع میشود که تنها دغدغهاش دیر نرسیدن به کلاس است و در نهایت به بزرگترین جنایتها ختم میشود
- نام کتاب: تاوان
- ژانر: عاشقانه_جنایی
- نویسنده: کوثر ناولیست
- صفحات: ۱۰۷۶
- 851 روز پيش
- admin
- 458 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
راجع به شکست آدم ها و سروپا شدنشون پس از اینکه هیچ امیدی برای داشتن اینده بهتر براشون نیست،افرا تو گذشته یه اشتباهی میکنه که باعث از دست دادن چیزهایِ بزرگی تو زندگیش میشه و چند سال بعد عاشق کسی میشه که یه جوری گذشته اش باهم پیوند میخوره...
- نام کتاب: قلب شمدانی کاغذی
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: م مردانی
- صفحات: ۱۲۲۶
- 851 روز پيش
- admin
- 231 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
خلاصه ی داستان : در مورد یه دختر شر و شیطون به اسم شهرزاد که برای نجات جون خواهرش مجبور میشه به یه سرگرد عصبی و به شدت تعصبی نزدیک بشه .
درست وقتی که فکر میکنه همه چی داره خوب پیش میره ، ورق برمیگرده و شهرزاد قصه امون با کلی ماجرای خوب و بد تو زندگیش مواجه میشه...
- نام کتاب: ماموریت آخر
- ژانر: عاشقانه-پلیسی
- نویسنده: فاطمه مهراد
- صفحات: 1416
- 860 روز پيش
- admin
- 570 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دختری به اسم نیلا که برای انتقام از عشق سابقش پسری مذهبی و معتقدی به نام امیریل رو وارد نقشه اش میکنه ولی غافل از اینکه این انتقام شیرین راه جدیدی رو برای نیلای شیطون و امیریل سر به زیر رقم میزنه...
- نام کتاب: طرح جادوی نگاهت
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: فاطمه مهراد
- صفحات: 777
- 860 روز پيش
- admin
- 439 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافط زند بزرگ
ترین بوکسور جهان ازدواج میکنه اما با خیانتی که
از امیرحافظ میبینه ،ازش جدا میشه .
با نابود شدن زندگی ناز فکر انتقام توی وجود ناز
شعله میکشه ،این دفعه نوبت ناز بود که اومده بود
انتقام بگیره و تو این راه از سیاست مدار بزرگی
کمک میگیره تا...
- نام کتاب: سس خردل
- ژانر: عاشقانه-معمایی
- نویسنده: فاطمه مهراد
- صفحات: 1276
- 860 روز پيش
- admin
- 494 بازدید
- 0 کامنت

خلاصه کتاب:
پسر و دختره که دیوانه وار عاشق هم هستن اما خانوادههاشون با ازدواجشون مخالفن!! پسره عشقشو میدزده و میبره خونه خودش و اتفاقاتی بینشون میفته که آخرش همه مجبور میشن رضایت بدن به این ازدواج…
جمعیت زیادی اطراف دختری که روی زمین افتاده بود جمع شده بودن. از دور داشتم نگاه می کردم، صدای گریه و زاری زنی که مشخص بود مادر دختره س توی اتوبان می پیچید. شروع کردم به قدم برداشتن سمت جمعیت. سعی داشتم از بین آدمایی که به تماشای زن و دختر بیهوشش نشسته بودن، راه خودمو باز کنم. با هر قدم که بر میداشتم صدای گریه زن نزدیک تر و آشناتر به گوش می رسید.
به دخترک افتاده روی زمین نزدیک شدم. چهره ش پشت به من بود. کنار تنش زانو زدم و سعی کردم صورتشو برگردونم … به محض برخورد انگشتم با صورتش از سردی زاید الوصفش یخ زدم … با برگردوندن صورتش ماتم برد. حس کردم تمام بدنم لمس شد…چی می دیدم خداجون … اینکه خود من بودم … وحشت زده دو قدم به عقب برداشتم و ناخودآگاه به چهره ی زنی که گریه می کرد خیره شدم … ناباور زمزمه کردم: مامان …
داد زدم … مامان … ولی اون صدای منو نمیشنید … فقط گریه می کرد … جوری ضجه می زد که انگار می خواست خدا رو از بردن من منصرف کنه ..
-مامان من اینجام .. چی شده… -مامان ببین منو.. -مامانم.. یهو دیدم جمعیت راه رو باز کردن … چند تا مرد با تابوتی که روی دستشون بود اومدن و تن بی جان دخترکی که مامان ادعا می کرد منم رو روی تابوت گذاشتن. اونا تابوت رو بردن و مامانم دنبالشون شیون کنان راه افتاد …
- نام کتاب: قصه ای در شب
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: آرزو باغفلکی
- صفحات: 2552
- 862 روز پيش
- admin
- 265 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
سراب دختری که بخاطر چاقـی زیادش اعتماد بنفس پایینی داره و تـو زندگی زناشوییش موفق نیست و
برای قوی تر کردن خـودش عازم کره مـیشـه حالا برگشتـه و یه فرد موفقه و فصل جدیـدی از زندگیش آغاز مـیشـه ولی..
با قر و قمـیش شالمو روی سرم تنظیم کردم و دستـه ی چمدونم و گرفتم و دنبال
خـودم کشوندمش هیچ کس از اومدنم خبر نداشت از فرودگـاه خارج شـدم و به
سمت تاکسی های زرد رنگ رفتم و دربست گرفتم بسمت خـونه باغ … خیلی
هاشون برام مهم نبودن ولی عکسالعملشون برام مهم بود دلم مـیخـواست بدونم
واکنششون از دیـدن این سراب چیه برای این سراب بودن جون کنده بودم .
من دیگـه اون دختر دلشکستـه و نا امـیـد نبودم خـودم و ساختـه بودم نه فقط ظاهرمو
بلکه اعتماد به نفسمو ساختـه بودم خـودمو باور داشتم االن اگر تحقـیرمم مـیکردن
- نام کتاب: سرابم تویی
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: سحر بانو
- صفحات: 225
- 862 روز پيش
- admin
- 244 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
میدونم زندگی مون قشنگه و چیزی کم نداریم اما من میتونم از چشمات بخونم که توی عمق وجودت پر میکشه برای
بغل کردن یک بچه یا پیچیدن صدای خندش توی خونه!.
لقمه توی دهنش رو فرو برد و با کالفگی گفت:
- که چی دریا؟ این حرفهات چه معنی میده؟
با تردید ب یشتر و آهسته تر گفتم:
- این که تو دوباره ازدواج کنی!
با شنیدن این جمله اون هم از زبون من چشمهاش گشاد شد و سرفه ای کرد که لیوان آب رو طرفش گرفتم
- آروم بابا!
لیوان آب رو تا ته سر کشید و گفت:
- انتظار داری آروم باشم؟ کدوم زنی همچین چیزی از شوهرش میخواد؟ دوباره ازدواج کنم که چی بشه؟
هول زده گفتم:
- که بچه دار بشی! که طعم پدر بودن رو بچشی و زندگیت با من حروم نشه.
عصبی از پشت میز بلند شد فریاد زد:
- خفه شو دریا، نذار پا بذارم روی همه چیز. ما قبال راجبش صحبت کردیم
- نام کتاب: سناریو ماه و ماهی
- ژانر: عاشقانه-طنز
- نویسنده: ناشناس
- صفحات: 145
- 874 روز پيش
- admin
- 332 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
قسمتی از رمان
با نفرت به زنی که، چند ساعت دیگه مادرم میشد خیره بودم. لباس پفیش رو که با پول بابای من خریده بود، با
عشوه جا به جا میکرد. کلی آرایشگر بالای سرش ایستاده بودند
از همه رو اعصاب تر، دخترش دافنه بود که با اون سنش، کلی آرایش کرده بود و به هر نحوی پول بابای من و خرج میکرد.
از همهشون تنفر داشتم .
از جام بلند شدم. دلم گرفته بود؛ مثل آسمانی که دلش میخواست بباره؛ ولی ابرهاش همراهی نمیکردند.
مثل گلی که از بی آبی خشکیده شده بود. در اون سنم مادرم رو میخواستم. میخواستم از ته قلبم با
مادرم درد و دل کنم. از آرایشگاه بیرون رفتم. همین باعث شد که عمه نگران
دنبالم بیاد. به صدا زدن هاش و پرسیدن اینکه کجا میرم، اهمیتی ندادم. با گریه فقط میدویدم.
به ماشین های داخل خیابان و شنیدن صدای فحش هاشون
اهمیتی نمیدادم .
به قبرستان که رسیدم، با نفس نفس ایستادم. قبرش رو پیدا کردم و کنارش نشستم.
- نام کتاب: دنیز
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: سانیا
- صفحات: 731
- 882 روز پيش
- admin
- 342 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
رعنا یک دختر به شدت سرد و متفاوته
که با وجود خانواده داشتنش هیچوقت از اونها بهره نبرده
حالا با مرگ صدراالدین خیزان خیلی اتفاق ها میوفته
مخصوصا که دیار چهل ساله
نعنای بزرگ شدهی متفاوت رو میبینه
اما این کل ماجرا نیست!
- نام کتاب: آتانازی
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: م.مطلق
- صفحات: 608
- 891 روز پيش
- admin
- 360 بازدید
- 0 کامنت