اتابک پسری مغرور و قمار بازه حرفه ای که سره بازی قمار با یه نفر سر زنش شرط بندی میکنه و ازش زنشو میخواد.
رامش به عنوان یه برده پا به خونه ی اتابک میزاره که داستانای جذابی با هم دارن..
اگه نویسنده رمان هستین و درخواست حذف رمان خود را دارید پیام بدهید
هیوا پسر مغرور و هوسبازیِ که بنا به دلایلی و همچنین اصرار خانواده، با دختر یکی از شرکای پدرش نامزد شده و چیزی تا مراسم ازدواجش باقی نمونده.... اما در همین فاصله، ورود زنی افغان به همراهِ دخترش به منزل اونها، تمام محاسبات زندگیِ هیوا رو به هم میریزه، و همین تغییر ناگهانی، دردسرهای زیادی رو براش به همراه داره که در نهایت مجبور میشه دست به رفتار و کارهایی بزنه که...
برای درخواست حذف رمان خود در تلگرام پیام بزارین
لاله زن مطلقهایه که برای اولین بار و به پیشنهاد خواهرش پا به یک مهمونی ممنوعه میذاره و برای اولین بار مشروب میخوره و مست میکنه... طوری که وقتی صبح بیدار میشه خودشو توی بغل...
اگه نویسنده رمان هستین و درخواست حذف رمان خود را دارید در تلگرام پیام بدهید
در مورد دختری از جنس درد که از روی ناچاری نقشه برای پیرمردی 60ساله پولداری می کشه ولی نمیدونه خودش طعمه اصلیه پس از اومدن پسر مرده از خارج کشور متوجه نقشه دخترمون میشه و همین باعث میشه به دختره تج*اوز کنه و ........
دست ارسلان دوباره بالا آمد و اینبار بی هیچ مقاومتی روی سینه ی گرد ماهگل نشست.
ارسلان سر جلو برد و بی توجه به ماهگل لب هایش را شکار کرد و وحشیانه شروع به بوسیدنش کرد.
همانطور که یک دستش را به سمتِ پایین تنه ماهگل می برد، ٫خم شد و کنار گوشش پچ زد:
-به هیچ چیزی فکر نکن و فقط لذت ببر! دوست ندارم درد بکشی!
برای نجاتش با دست به جان سینه و صورت ارسلان افتاد و با قدرت چنگ می انداخت
اما، ارسلان بی توجه به او، مشغول بازی با پایین تنه ماهگل بود و کارش را با گاز گرفتن از ...
مهرسا دختری که بعد از شکست عشقی که خورده برای گرفتن انتقام دله شکسته اش با دوست صمیمی دوست پسرش وارد رابطه میشه اما زمانی که عشقش دوباره برمیگرده زندگیش از این رو به اون رو میشه.. با هم میخونیم خط به خط زندگی واقعیش و
اولین باری که دیدمش،کشش وحشیانه ای بینمون ایجاد شد و خشکم زد. من یه پرستار بچه بودم و اون سرپرست بچه ای بود که قرار بود ازش پرستاری کنم. اما، اون رییس قدرتمند مافیاست. شیطان مقابل من بود.
باید زن کاپیتان می شدم و این تنها راهی بود که می تونستم برم رو کشتی پس یه قرار باهاش گذاشتم.
من وارث تاج و تختشو به دنیا میارم و اون در عوض اجازه میده رو کشتی زندگی کنم.
ولی اون کابوس دوران کودکیم بود اون کابوس کودکیم در برابر رویای زندگیم بود و مردی بود که از بچگی ازش فراری بودم البته نه فقط من بلکه همه فراری بودن.
اون دقیقا 15 سال ازم بزرگتره و من دقیقا تو روز تولدش به دنیا اومدم پس شاید واسه همین ازم متنفره مگه اینکه دلیلش چیز دیگه ای باشه مثلا...
اگه نویسنده رمان هستین و ...
پسرِ کُرد هوسبازی که توی ۱۵ سالگی به (آلا) دختر همسایشون تجا*وز میکنه و از ترسش فرار میکنه و میره تهران و تبدیل به مردی خشک و متعصب میشه حالا بعد از ۱۰سال با آلا روبرو شده! آلا دخترِلوند و هاتی که غیرت آکام رو بخاطر اشتباهش به چالش میکشه
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانیستا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.