دختری ک توی ده زندگی میکنه و هنوز ازدواج نکرده و از این رو مورد تمسخر اهالی محله هستش.یه روز پسر معتاد محل مزاحمت ایجاد میکنه براش و دختر داستان هم یه سیلی به صورتش میزنه، طبق رسم و رسوم اگه دختری به پسری دست بزنه باید به عقدش دربیاد، اما خان محل این اجازه رو نمیده و دختر رو برای سوگلی عمارتش خواستگاری میکنه.....
سلام کوثر جونم
اولین کامنت منم میخام تعریف کنماااا
از شب تا خود صبح نشستم و این رمانو خوندم خیلی قشنگ بود احسنت واقعا قلم بسیار قوی رمانم که تا اخرش عالی پیش بردی تا اخرش با اشتیاق خوندم موضوع رمان و اتفاقاتی که میافتاد منو بیشتر وادار میکرد تا اخرش برم
فقط یکم عاشقانه هاش خیلی کم بود فقط در حد حرف بود حتی یه بغلم نداشتن حالا نمیدونم شاید سانسور بوده از این سایتا بعید نیست😂
کوثر جانم فقط وسطای رمان من سکته کردم😂😢😢
خداروشکر ناقص بود تونستم زنده بمونم بقیه رمانتو بخونم😂😀
ولی اینکه پایان خوشی داشت خیالم راحت شد اصلا ارامش گرفتم دلدار بعد اون همه سختی لایق این خوشبختی بود
شخصیت احمد میزرا هم خیلی خوب به تصویر کشیدی امیدوارم همچین کسایی تو واقعیت هنوز وجود داشته باشن🙂
بیخشید انگار زیادی حرف زدم
خلاصه که عالییییی بود ادامه بده جانم❤️