ترسیده و گریون فقط میدویدم
نفس کم آورده بودم
برگشتم عقب تا ببینم هنوز دنبالمه که با دیدنش ترس و وحشتم بیشتر شد
پاهام دیگه یاری نمی کرد. چند باری نزدیک بود سکندری بخورم.
به سختی تونستم جلوی زمین خوردنمو بگیرم
صدای ضربان قلبمو میشنیدم که چطور تند تند می زنه.
وحشت و ترس تمام وجودمو پر کرده بود...
سلام با تشکر از تلاش هاتون
رمان خیلی خوبی نبود عمدتا بدی و درد کشیدن و… بود دختر قصه هم بی زبون ! ضمنا پایانش بدجایی بود و معلوم بود ادامه داره…
اگه میشه ادامه اشو هم بزارین. متشکرم
عارعه ای کاش ادامش گذاشته بشه هرجا ک باشه روبیکا اینستاگرام تلگرام فقط بزارید
پس چرا بقیشو نمیزارین از رمانیستا بعیده یعنی چی این همه وقت گذاشتیم وکور شدیم تا خوندیم بعد آخرش میبینیم نصف ونیمه رهاش کردین و فصل دوم هم اینجا نیست☹️
سلام من نمیدونم نوشته شده یانه
تلگرامم که قطعه
کو بقیه پس جلد دومش رو چرا نمیزارین این همه وقت گذاشتیم وخوندیم آخرش هم هیچ
سلام به تلگرام دسترسی ندارم
نمیدونم هست یا نه
چرا پایان نداشت نصفه تموم شد👎👎👎 حیف وقتی که گذاشتم…