چکاوک دختری روستایی که به اجبار پدرش مجبوره صیغه ی یک پیرمرد ۷۰ ساله بشه و درصورتی که بچش پسر باشه پایبند اون زندگی بشه و به عقد اون پیرمرد در بیاد ولی تو لحظه ی اخر شخصی وارد زندگیش میشه و دنیاشو زیر و رو میکنه....... صدرا خواننده و شکارچی معروفی که تازه همسرشو از دست داده و برای فرار از ازدواج با خواهر زنش ستاره، چکاوک رو به عقد خودش درمیاره و..
اگه نویسنده کتاب هستین و درخواست حذف آن را دارین کلیک کنید
این رمان در مورد دختر یتیمی هست که به همراه عمه و دخترعمه اش زندگی میکنه.سایه دختر دانشجوی خیلی سرزبون دار و شیطونی هست
که گاهی برای درآوردن مخارجش با پسرها دوست میشه و اونهارو تیغ میزنه.آخرین نفری که با اون دوست میشه استادش نوید
هست که اون رو برای کار به شرکتش دعوت میکنه،و این میشه باب آشنایی سایه و رئیس شرکتش فرهان که در اصل صاحب
عمارتی هست که عمه اش تو اون کار میکنه.در ادامه سایه پاش به عمارت باز میشه و رازهای زندگیش هم برملا میشن…
اگه نویسنده کتاب هستین و درخواست حذف آن را دارین کلیک کنید
خلاصه کتاب:
میدونم زندگی مون قشنگه و چیزی کم نداریم اما من میتونم از چشمات بخونم که توی عمق وجودت پر میکشه برای
بغل کردن یک بچه یا پیچیدن صدای خندش توی خونه!.
لقمه توی دهنش رو فرو برد و با کالفگی گفت:
- که چی دریا؟ این حرفهات چه معنی میده؟
با تردید ب یشتر و آهسته تر گفتم:
- این که تو دوباره ازدواج کنی!
با شنیدن این جمله اون هم از زبون من چشمهاش گشاد شد و سرفه ای کرد که لیوان آب رو طرفش گرفتم
- آروم بابا!
لیوان آب رو تا ته سر کشید و گفت:
- انتظار داری آروم باشم؟ کدوم زنی همچین چیزی از شوهرش میخواد؟ دوباره ازدواج کنم که چی بشه؟
هول زده گفتم:
- که بچه دار بشی! که طعم پدر بودن رو بچشی و زندگیت با من حروم نشه.
عصبی از پشت میز بلند شد فریاد زد:
- خفه شو دریا، نذار پا بذارم روی همه چیز. ما قبال راجبش صحبت کردیم
لیلی وکیل دون پایه ایست که تصمیم می گیرد تا قید عشقش به همسرش را بزند و از او جدا شود. پس از جدایی، وضعیت پیچیده ای میان کار و رابطه عاشقانه اش به وجود میآید که با ورود مردی که با کمک به لیلی، حس خوبی به آن می دهد، رابطه شان کم کم صمیمی شده؛ اما با پیدا شدن سر و کلهی همسر سابق لیلی، این صمیمیت زیاد دوام نمیآورد و…
قسمتی از رمان
با قدم های تندی به سمت در خروجی اتاق دفتر دوییدم که کارآموزم دوان دوان به سمتم آمد. کیفم را جا گذاشته بودم. _حواست نبودها! کیفم ...
ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه. روزی از روزا، این دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه و غافل از اینکه امیرحافظ به سس خردل حساسیت داره و نمیدونه قراره بخاطر این سس خردل زندگیشون بهم گره بخوره!
اگه نویسنده کتاب هستین و درخواست حذف آن را دارین کلیک کنید
خلاصه کتاب:قسمتی از رمانبا نفرت به زنی که، چند ساعت دیگه مادرم میشد خیره بودم. لباس پفیش رو که با پول بابای من خریده بود، با
عشوه جا به جا میکرد. کلی آرایشگر بالای سرش ایستاده بودنداز همه رو اعصاب تر، دخترش دافنه بود که با اون سنش، کلی آرایش کرده بود و به هر نحوی پول بابای من و خرج میکرد.
از همهشون تنفر داشتم .
از جام بلند شدم. دلم گرفته بود؛ مثل آسمانی که دلش میخواست بباره؛ ولی ابرهاش همراهی نمیکردند.
مثل گلی که از بی آبی خشکیده شده بود. در اون سنم مادرم رو میخواستم. میخواستم از ته قلبم با
مادرم درد و دل کنم. از آرایشگاه بیرون رفتم. همین باعث شد که عمه نگراندنبالم بیاد. به صدا زدن هاش و پرسیدن اینکه کجا میرم، اهمیتی ندادم. با گریه فقط میدویدم.
به ماشین های داخل خیابان و شنیدن صدای فحش هاشون
اهمیتی نمیدادم .
به قبرستان که رسیدم، با نفس نفس ایستادم. قبرش رو پیدا کردم و کنارش نشستم.
خلاصه کتاب:
رعنا یک دختر به شدت سرد و متفاوته
که با وجود خانواده داشتنش هیچوقت از اونها بهره نبرده
حالا با مرگ صدراالدین خیزان خیلی اتفاق ها میوفته
مخصوصا که دیار چهل ساله
نعنای بزرگ شدهی متفاوت رو میبینه
اما این کل ماجرا نیست!
خلاصه کتاب:
دور خود حصاري کشيده بودم…..از جنس تنهايي….تاريکي….و به بلنداي يلدا…..انگار رنگ ها هم با من قهر کرده بودند…..اما به ناگاه چشمانم آبي آسمان را بهانه کرد…..آرزو بار ديگر در نگاهم جان گرفت…..اينبار مي خواهم اعتماد کنم و دلم را آشتي دهم با عشق…...
خلاصه کتاب:
گیسو دختری روانشناس است که سه سال از ازدواج او با سینا میگذرد و زندگی عاشقانه ای با یکدیگر دارند. روزی به واسطهی یک مراجع کننده، حرف هایی در مورد سینا میشنود. پس از تحقیقات متوجه میشود
خلاصه کتاب:
سهیل مرد خشنی که اهل ازدواج نیست.مردی سرسخت که شب خاستگاری از بهار شرط یه همخونه بودن ساده رو میذاره اما بهار کاری میکنه که …
قسمتی از داستان ازدواج مجدد:
نمازش که تمام شد سر به سجده نهاد و لحظاتی بی هیچ ذکری یا حرفی همانطور به سکوتش ادامه داد احتیاج داشت به این آرامشی که از سجده کردن در برابر پروردگارش به او دست میداد.!.. سر از سجده که برداشت دست هایش را بالا گرفت.. بعد از دو سال گویا این طلسم جدایی به طور معجزهآسایی شکسته شده بود! خدایا میبینی منو.. منم همون بنده قدیمیت… همون که جز تو هیچ کسی رو نداشت.. همون که با وجود اطرافیانش بازم از همه بی کس تره. خدا خواهش میکنم ببین منو.. منم بهار… اصلاً منو یادت هست!… خیلی وقته که دیگه نگام نمیکنی… مگه تو نگفتی از رگ گردننزدیکتری.. از عمق وجودش صدا زد: خدا دلم معجزه میخواد … یه معجزه ی بزرگ در حد خدا بودنت.. خدا خسته شدم.. خسته.. خیلی خسته.. خداااا نگام کن… فقط یه نگاه کوتاه… فقط درحدی که از آشتی کردنم پشیمون نشم… ناامیدتر از این نشم… آنقدر از عمق وجودش درخواست کرده بود کهحسی بر دلش چنگ انداخت.. احساس کرد قلبش لرزید و مو بر تنش سیخ شد! برای ناهار از اتاق بیرون رفت پدرش تا چشمش به او افتاد آهی از وجودش خارج شد… مادرش هم با غم نگاهش کرد… نگاه کوتاهی سویشان انداخت بی هیچ حسی سردِ سرد.!.. آنقدر که از سرمای نگاهش خودش هم یخ زد …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانیستا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.