


دست ارسلان دوباره بالا آمد و اینبار بی هیچ مقاومتی روی سینه ی گرد ماهگل نشست.
ارسلان سر جلو برد و بی توجه به ماهگل لب هایش را شکار کرد و وحشیانه شروع به بوسیدنش کرد.
همانطور که یک دستش را به سمتِ پایین تنه ماهگل می برد، ٫خم شد و کنار گوشش پچ زد:
-به هیچ چیزی فکر نکن و فقط لذت ببر! دوست ندارم درد بکشی!
برای نجاتش با دست به جان سینه و صورت ارسلان افتاد و با قدرت چنگ می انداخت
اما، ارسلان بی توجه به او، مشغول بازی با پایین تنه ماهگل بود و کارش را با گاز گرفتن از سینه ماهگل تلافی می کرد.
کمی از او فاصله گرفت و با لحنی عصبی پچ زد:
– فکر کردی کی هستی دختره ی بی همه چیز؟ تو فقط یه رعیتی فهمیدی؟ خواستم باهات خوب تا کنم اما خودت نذاشتی!!!!…..









